تبليغاتX
تو کُلیک چه خبر !؟

تو کُلیک چه خبر !؟

نوشته های این وبلاگ ثبت گفته ها و شنیده هایی است که زود از یادمان می رود

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

*

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینده تفسیر کرد .

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود .

*

و بارها دیدم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت .

*

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم .

                                                                                  یادت همیشه سبز 

                                                                           از شعر دوست سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط نویسنده  | 

حسابی گرسنه مون شده بود . خستگی راه هم این حس ارثی شده رو تشدید می کرد . پرسون پرسون غذاخوری بزرگ و معروف رامسر رو پیدا کردیم . به لیست غذاهاش که نگاه کردیم , ترش کباب عجیب تو نظرمون جلوه کرد . اومدیم سفارش بدیم , به شک افتادیم . نکنه خوشمزه نباشه و غذا خوردن به کاممون تلخ بشه  . نکنه گوشت رو بذارن ترش بشه و ازش کباب درست کنند . نکنه فلان , نکنه بهمان . قرار شد هر کی خودش تصمیم بگیره که چی سفارش بده . همه مون ترش کباب رو سفارش ندادیم ! خوراک مرغ خوردیم که ترش و شیرین نداشت .

دو سه روز بعد خونه ی یکی از آشناها - شهر رشت - مهمون بودیم . چلو کباب خوشمزه ای تهیه کرده بود . همه مون می خوردیم و کلی از مهمون نوازی و معرفتش تعریف می کردیم ! یکی از همراهانمون دستور درست کردن کبابش رو پرسید . میزبانمون گفت که این ترش کباب رو از رستوران سفارش داده ! همین جور که به همدیگه نگاه می کردیم , بقیه ترش کباب خوشمزه رو خوردیم .

نمی دونم چرا ریسک کردن این قدر برامون سخته ؟!


یه پست قدیمی : بهشت رضا

( از خاطرات یکی از دوستان عزیز )

اوایل ازدواجمون بود . ماشین نداشتیم .  رفته بودیم مشهد . دو روز اول حسابی زیارت کرده و بازارهای معروف و بزرگ را گشتیم . روز سوم تصمیم گرفتیم بریم جاهای جدید و دیدنی . یه گوشه دیدم مردم دسته دسته دارن سوار مینی بوس هایی  میشن که رو همشون نوشته شده بود بهشت رضا . گفتم باید جای خوب و با صفایی باشه که همه اونجا میرن . به خانوم گفتم و سوار مینی بوس شدیم به طرف بهشت رضا . سر گرم گپ و گفتگوی داغ اول ازدواجی شدیم . تا به خودمون اومدیم , رسیدیم آخر مسیر . وقت پیاده شدن متوجه شدیم اومدیم قبرستون ! 

ما میگیم بهشت زهرا  , مشهدیها میگن بهشت رضا .

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط نویسنده  | 

 یک پست کاملا اختصاصی !

۲۴ آبان ماه پارسال  وبلاگ « تو کلیک چه خبر » متولد شد . بدین ترتیب بود که دوستی های جدید آغاز و دوستی های قدیمی محکمتر گشت . همه دوستان عزیزند و گرامی . اسامی رو تکرار نمی کنم ولی به همه تون احترام میذارم و از ته دل دوستتون دارم و به آشنایی با شما افتخار می کنم . خدا کنه بتونم پیوند دوستی ها رو محکم تر کنم . دلسرد نشم و همیشه حضوری اگر کمرنگ ولی معنادار داشته باشم .

۲۷ ابان ماه تولد خودمه . درسته که « با تولد رنج ما آغاز شد , رنج افتادن به پای زندگی ! » ولی خدا رو شکر که سال گذشته یه عالمه تجربه کسب کردم .  ۱۲ ماه بزرگتر و پیرتر شدم , به امید شکوفایی جوانه امید !

 بالاخره : یک آذرماه تولد « روشا » ست . روشا اعتبار زندگی و دختر سه سالمه که وارد ۴ سالگی میشه . خدا کنه همه آدمها , چه بزرگ و چه کوچک , شاد و خوشرو و خوشحال باشند . مثل معنای روشا .

      خدا توانایی شاد بودن و شاد کردن به همه مون بده

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط نویسنده  | 

چند روز پیش به بهانه جشن پرواز بادبادکها و شادی بچه ها , فرصتی به دست اومد که ما بزرگترها هم یه کم دنبال بادبادکها بدویم و کلی ذوق و شوق کنیم . یه جورایی خاطره های کودکی رو همراه کودکانمون مرور کردیم .

چه جالب بود : خیلی ساده میشه شاد بود و شادی کرد . دعا کردم که همیشه بتونیم شادیمون رو ابراز کنیم و بچه هامون هم با شادی آشنا کرده و بتونیم با اون بزرگشون کنیم .

با خانواده برای بادبادک هوا کردن وقت بذارید !

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط نویسنده  | 

پرده یکم : مطب دکتر متخصص معروف

« اصلا این قرص و نباید می خوردی . کی اینو برات نوشته ؟ » این قدر با اطمینان و اعتماد به نفس حرف میزد که منِ کمروی خجالتی نتونستم بهش بگم که : « دکتر جان اگه به نسخه قبلی نگاه کنی , متوجه میشی که خودِ حضرتعالی این قرص رو تجویز کردی »

پرده دوم : خیابان شهر

دور میدون داشت برعکس دور میزد و چراغ بالا پایین کنان از روبرو میومد . به ناچار ایست کامل کردم . سرعتش رو کم کرد و همین طور که از کنارم رد می شد –  ناصحانه - گفت : « چرا برعکس میای ؟ حواست کجاست ؟ » و رفت . مبهوت مونده بودم و می دیدم که چطور توی بلوار خلاف داره رانندگی می کنه و برای ماشین هایی که از روبرو –  صحیح –  میومدند چراغ میزنه .

پرده سوم : داروخانه

منتظر گرفتن دارو بودم . یه آقایی با نگاه پرسشگرایانه اومد تو داروخانه . صندلی ها , زمین و پیشخون داروخانه رو وارسی کرد . یکی از نسخه پیچ ها متوجه اش شد و گفت : « پدرجان چی شده ؟ داروت رو فراموش کردی ؟ » نگاش کرد و گفت : « نه جانم . دندونم و گم کردم ! نمی دونم کجا گذاشتمش !! »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط نویسنده  | 

وقتی که میومد به همدیگه نشونش می دادیم . نه من و نه بچه های دیگه – طبق عادت قدیمی و موروثی ! -  سنگ و چوب و ناسزا نثارش نمی کردیم . « گودی » فرق داشت . آرام و با اعتماد به نفس خاصی قدم بر می داشت . بهمون می گفتند مواظبش باشید ولی هیچوقت ندیدم که کسی رو اذیت کنه یا گاز بگیره . یه جورایی مردم به دیدنش عادت کرده و بهش احترام میذاشتند . خونه اش , دامنه ی تُلی بود که به یکی از خیابونهای شهر مشرف می شد . همیشه این تناقض توی ذهنِ بچه و نارس ما وجود داشت : از یک طرف , گوشزد کردن کثیفی و نکبت سگ ؛ از طرف دیگه دیدن یا خوندن نجابت , شجاعت و وفاداری سگها تو فیلمها و کتابها . به هر حال خاطره ی کوتاه این سگ آنچنان پررنگ و تأثیرگذاره که هر وقت یه کار نادرست و ناقصی رو می بینم ناخودآگاه ,  این مَثل نانوشته از ذهنم میگذره که :

« صد شرف به گودی »

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط نویسنده  | 

روشن تر از خاموشی , چراغی ندیدم

و سخنی , به از بی سخنی , نشنیدم

ساکن سرای سکوت شدم ,

و صُدره صابری در پوشیدم .

مرغی گشتم ؛

چشم او از یگانگی ,

پر او , از همیشگی ,

در هوای بی چگونگی , می پریدم ,

کاسه ای بیاشامیدم که هرگز , تا ابد ,

از تشنگی او سیراب نشدم .

                                                                         بایزید بسطامی (قرن سوم هجری)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط نویسنده  | 

سال 71 , سال اول دانشجویی بود و شیراز درس می خوندیم . در بین درسهای ریاضی چند تا درس عمومی هم داشتیم که معمولاً زمانی برای استراحت یا نفس گرفتن بچه ها بود . یکی از این دروس – نمی دونم معارف بود یا اخلاق اسلامی - را با یه استادی گذروندیم که اخلاق بخصوصی داشت . این آقای استاد , آبش با بچه ها توی یه جوی نمی رفت . صحبتهاش تند و کنایه دار بود و از هر فرصتی استفاده می کرد که بچه ها رو بکوبه و بهشون گیر بده . حالا از تأخیر گرفته تا نوع نشستن سر کلاس . خیلی از مسائلی که به خودی خود مشکل نبود با این استاد به یه مشکل بزرگ می تونست تبدیل بشه . دوست داشت درباره مسائل سیاسی روز حرف بزنه . اون زمانهایی هم بود که با بیان نظرات آقای سروش , جو جامعه و دانشگاهها یه کم ملتهب شده بود . خدا رو شکر حداقل تو کلاس ما اون موقع جو سیاسی وجود نداشت . نه اینترنتی بود و نه امواجی که رسانه های بیگانه رو بیاره تو خونه های مردم ! حرفهایی هم که زده می شد سینه به سینه منتقل میشد و هیچ کسی هم احاطه کامل بر موضوع نداشت .

سرِ یکی از کلاسهایی که با ایشون داشتیم , استاد درباره نظرات آقای سروش صحبت کرد و حسابی اونا رو رد و خواستار محکومیت دکتر سروش شد , ما رو بگو : ساکت نشسته و خیره به استاد بدون هیچ واکنشی نگاه کرده و اصلا وارد بحث دکتر سروش نشدیم . بعد از چند لحظه , نمی دونم چه جوری صحبت استاد کشیده شد به دوران جنگ و آموزش نظامی کسانی که برای جنگ آماده می شدند . اعتقاد داشت : « آموزش باید سخت و طاقت فرسا باشه تا کسانی که اونو به پایان می رسونند محکم , آب دیده و قوی باشند . حالا این وسط اگر چندین نفر هم جانشون رو از دست دادند مهم نیست و اصل هدف خیلی مهمتره »  جریانات واقعی هم که با حضور خودش در این زمینه اتفاق افتاده بود رو بازگو کرد . این جا بود که با اعتراض بچه ها مواجه شد . تقریبا همه این موضوع رو با بیانهای مختلف رد کردند . استاد هم هر چی می خواست توجیه کنه , بچه ها تو کتشون نمی رفت که نمی رفت . در مقابل این جبهه گیریِ بچه ها , استاد خیلی ناگهانی و با صدای بلند گفت : « می دونید چیه . شما مثل گوسفند می مونید . شماها همتون بُزید » کلمه « بز » رو هم خیلی ممتد و کشیده ادا کرد . سکوتی چند ثانیه ای کلاس رو فرا گرفت . نمی دونستیم چی بگیم . به هم نگاه می کردیم . ایرادهایی که می گرفت رو میشد تحمل کرد ولی این یکی توهین بزرگی بود . یه دفعه یکی از بچه ها آخر کلاس آروم گفت : « مَععع» بعد از یه مکث کوتاه دومی بلندتر گفت : « بَععع » سومی رساتر , چهارمی داد زد و بالاخره همه کلاس یکصدا با هم می گفتیم : « بَععع مَععع» . « بع بع و مع مع کنانی » راه افتاده بود که تا حالا از هیچ گله بز وگوسفندی شنیده نشده بود . یکی هم این وسط « گالِن گالِن » می کرد که بعدها فهمیدیم صدای زنگوله رو شبیه سازی می کرده ! تا سر وصداها میومد آروم بشه یکی دوباره « بع بع » می کرد و همه با هم جواب می دادند . بدون هیچ اغراقی « بع بع و مع مع ها » , 7یا 8 دقیقه ادامه داشت . استاد به بچه ها نگاه می کرد و فقط لبخند می زد !

بحثها ادامه داشت ولی آقای استاد , هیچ وقتِ دیگه بچه ها رو بز خطاب نکرد .      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط نویسنده  | 

خیلی تحملش سخته , وقتی ببینی همه نوشته ها , بر محور انتخابات مهم و صد البته سرنوشت ساز ریاست جمهوری می چرخه اما دوست نداشته باشی نوشته ی سیاسی-انتخاباتی بزنی . بنابراین در مورد یه چیز دوست داشتنی صحبت می کنم که خیلی وقته میخوام براتون بازگو کنم : یه آقایی هست به نام کامران رسولزاده . شاعر , آهنگساز و خواننده . ( از نوع مجاز ) یکی از ترانه های آلبومی که داره , ترانه ای است به نام « فردا » . قصه ی جغدی رو میگه که دوست داره از شب عبور کنه . شعر , چون شعر ترانه است , وزن و قافیه درست و حسابی نداره ولی وقتی با آهنگ ملایم و اجرای زیبای آقای رسولزاده همراه میشه , غوغا می کنه . با یه جستجوی ساده میشه آهنگهای آقای رسولزاده رو توی اینترنت پیدا کرد . نمی دونم که آیا شعر ترانه ی « فردا » پیامی داره یا نه ؟

فردا

یه جغد تنها رو دیوار شب می شینه
از اونجا همیشه همه جا رو می بینه
جغده تو فكر پریدن از رو دیواره
تو خواب و رویاهاش همینو می بینه

قصه ش خیلی درازه پر از سوز و گدازه
حتی تو رویاهاشم به سایه ها می بازه

حالا فكر كن جغده عاشق دریا شده
از شوق دیدنش دو تا چشاش وا شده
حالا فكر كن جغده هی می خواد پر وا كنه
تا می یاد بپره می بینه فردا شده

جغده رو دیوارا می مونه تا همیشه
شعر دریاها رو می خونه تا همیشه
جغده می دونه فردا یه تكرار تلخه
اما باز منتظر می مونه تا همیشه

                                                                          http://kamranpop.com

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط نویسنده  | 

این داستان , روایت یکی از دوستان خوب دوران دانشجویی است . قیافه ای آرام و موقر داشت و آدمها رو به خودش جذب می کرد . ساده پوش بود و خوش تیپ . البته به اخلاق بسیار اهمیت می داد و اهل خلاف هم به هیچ وجه نبود ( حتی کوچکترین ها ) . داستانی که حدود پانزده سال پیش براش اتفاق افتاد را پیش رو داریم :

قسمت دوم (پایانی)

...گفتم : « عاشق من شدی ؟ چرا ؟ » سرش رو کج کرد و با یه لبخند ملیح که آتش به خرمن هر چی دله می انداخت گفت : « شدم دیگه . چرا نداره . » قلبم داشت منقبض و منبسط می شد . خودمو جمع و جور کرده و گفتم : « حتماً هفته گذشته هم عاشق اون پسرای دانشجو شدی ؟ » یه کم جدی شد و گفت : « نه . این طور نیست . دوستم ضایع بازی در می آورد . من اصلاً کاری به کارشون نداشتم ! به خاطر همینه که این هفته تنهام و با دوستم نیومدم » سرش رو انداخت پایین , زیر چشمی بهم نگاه کرد و ادامه داد : « همون لحظه اول که دیدمت عاشقت شدم »

کارکنان ترمینال و مسافرایی که از کنار ما رد می شدند , برمی گشتن و نگاه های معنی داری می کردند . از ترمینال اومدیم بیرون . نمی دونستم چکار کنم . دختره هم که متوجه بلا تکلیفی من شده بود , پیشنهاد داد که یه خورده راه بریم . قبول کردم . از هر دری سخن گفت : اصلیتشون کجایی بوده و از چه زمانی ساکن فسا شدن و دیگه این که شیراز داره درس می خونه و با چند تا از دوستاش خونه گرفتن , چون تو خوابگاه اصلاً نمی شده درس خوند و بالاخره این که بدجوری عاشق من شده ! و این که تو چه ها هستی و توی قیافه ات همه چیزای خوب رو دیدم و با هم دوست باشیم و ...  . بیشتر اون حرف میزد . کنار هم راه می رفتیم . چند بار زیر چشمی بهش نگاه کردم . زیبا بود و آروم حرف زدنش , زیباییشو بیشتر نشون می داد . نمی دونم چطور شد که حرف رو کشید به بازار و خرید . از من درخواست کرد که همراهیش کنم تا یه خورده خرت و پرت که لازم داره بخره . منم که هنوز یه خورده عقل تو کله ام مونده بود کلاس رو بهونه کردم . البته واقعاً کلاس داشتم ولی می تونستم بی خیالش بشم . گفت : « یعنی می خوای بری ؟ » گفتم : « باید به کلاس برسم . » یه خورده دمق شد . گفت : « شماره و آدرست رو بهم میدی ؟ » نمی خواستم بهش بدم . خودش گفت : « این شماره تلفن منه . آدرس جایی که هستیم هم برات بنویسم ؟ » بهش گفتم : « شماره کافیه » کاغذ رو از دستش گرفتم . گفت که « منتظر زنگ من میمونه و اگه خونه نباشه هم پیش دوستاش براش پیغام بذارم و احتمالاً تا دو سه هفته هم اینجا می مونه » . ازهم جدا شدیم .

سر کلاس درس و موقع ناهار همه فکر و ذکرم حول جریاناتی که اتفاق افتاده بود , دور می زد . مونده بودم . درست رفتار کردم , اشتباه کردم , باید گرم می گرفتم یا اصلاً نباید جوابشو می دادم . ما که تو زندگی نه فرصت دوستی و عاشقی داشتیم و نه جرأتشو . حالا که این مورد پیش اومده بین « ادامه دادن و دوست داشتن » یا « ادامه ندادن و ارزششو نداشتن » حسابی گیر کرده بودم . بعد از ناهار با یکی از هم خوابگاهیهام که دوست خوب و با ظرفیتی بود جریان رو در میون گذاشتم . خوب گوش داد و با هم کلی حرف زدیم . سعی می کرد نظر نده تا تصمیم آخرو خودم بگیرم . رفتم سراغ تلفن . شماره رو گرفتم . زنگ خورد . یکی , دو تا .چشمهامو بستم . همه چی مثل فیلم تو ذهنم گذشت . گوشی رو گذاشتم . کاغذ شماره هم پاره کرده و بر گشتم خوابگاه . دوستم چیزی نگفت . منم حرفی نزدم . خیلی ناراحت بودم . چراشو نمی دونم . فقط ناراحت بودم .

بعد از ظهر با همون دوست رفتیم بیرون . احساس عجیبی داشتم . دلم می خواست همه چی رو فراموش کنم . مغازه ها و خیابونها رو یکی یکی پشت سر گذاشتیم . به خواهش دوستم وارد پاساژی شدیم که همه مغازه هاش لباس فروشی بودند . رفتیم داخل یکی از مغازه ها . یه جوون لاغرِ بلندقد داشت با فروشنده چونه می زد . یه دختر هم کنارش ایستاده بود . توی دستاش چند تا پاکت و جعبه بود . حسابی خرید کرده بودند . توجهی به پسر و دختره نداشتم ولی وقتی از مغازه خواستند بیرون برن , رخ به رخ شدیم . باور نمی کردم . خودش بود . همون دختر عاشق . انگار که پتک تو سرم زده باشند , دو سه ثانیه گیج و منگ بودم . وقتی به خودم اومدم اثری ازشون نبود . مغازه های پاساژ رو یکی یکی گشتم . ناپدید شده بودند . مثل این که آب شده و رفته باشند تو زمین . خسته و درمونده , مثل کسی که با یه تریلی شاخ به شاخ میشه برگشتم خوابگاه .

اون روز بین خیلی چیزا معلق مونده بودم . خاطره اش هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره . من یک بار دیگه هم اون دخترو دیدم . سه سال بعد از این ماجرا , تو خیابون قدم می زدند , با یه آقایی که تا به حال ندیده بودمش و بچه ای که تو بغل آقاهه بود . سریع , خودمو لابه لای جمعیت گم کردم .

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط نویسنده  |