این داستان , روایت یکی از دوستان خوب دوران دانشجویی است . قیافه ای آرام و موقر داشت و آدمها رو به خودش جذب می کرد . ساده پوش بود و خوش تیپ . البته به اخلاق بسیار اهمیت می داد و اهل خلاف هم به هیچ وجه نبود ( حتی کوچکترین ها ) . داستانی که حدود پانزده سال پیش براش اتفاق افتاد را پیش رو داریم :
قسمت دوم (پایانی)
...گفتم : « عاشق من شدی ؟ چرا ؟ » سرش رو کج کرد و با یه لبخند ملیح که آتش به خرمن هر چی دله می انداخت گفت : « شدم دیگه . چرا نداره . » قلبم داشت منقبض و منبسط می شد . خودمو جمع و جور کرده و گفتم : « حتماً هفته گذشته هم عاشق اون پسرای دانشجو شدی ؟ » یه کم جدی شد و گفت : « نه . این طور نیست . دوستم ضایع بازی در می آورد . من اصلاً کاری به کارشون نداشتم ! به خاطر همینه که این هفته تنهام و با دوستم نیومدم » سرش رو انداخت پایین , زیر چشمی بهم نگاه کرد و ادامه داد : « همون لحظه اول که دیدمت عاشقت شدم »
کارکنان ترمینال و مسافرایی که از کنار ما رد می شدند , برمی گشتن و نگاه های معنی داری می کردند . از ترمینال اومدیم بیرون . نمی دونستم چکار کنم . دختره هم که متوجه بلا تکلیفی من شده بود , پیشنهاد داد که یه خورده راه بریم . قبول کردم . از هر دری سخن گفت : اصلیتشون کجایی بوده و از چه زمانی ساکن فسا شدن و دیگه این که شیراز داره درس می خونه و با چند تا از دوستاش خونه گرفتن , چون تو خوابگاه اصلاً نمی شده درس خوند و بالاخره این که بدجوری عاشق من شده ! و این که تو چه ها هستی و توی قیافه ات همه چیزای خوب رو دیدم و با هم دوست باشیم و ... . بیشتر اون حرف میزد . کنار هم راه می رفتیم . چند بار زیر چشمی بهش نگاه کردم . زیبا بود و آروم حرف زدنش , زیباییشو بیشتر نشون می داد . نمی دونم چطور شد که حرف رو کشید به بازار و خرید . از من درخواست کرد که همراهیش کنم تا یه خورده خرت و پرت که لازم داره بخره . منم که هنوز یه خورده عقل تو کله ام مونده بود کلاس رو بهونه کردم . البته واقعاً کلاس داشتم ولی می تونستم بی خیالش بشم . گفت : « یعنی می خوای بری ؟ » گفتم : « باید به کلاس برسم . » یه خورده دمق شد . گفت : « شماره و آدرست رو بهم میدی ؟ » نمی خواستم بهش بدم . خودش گفت : « این شماره تلفن منه . آدرس جایی که هستیم هم برات بنویسم ؟ » بهش گفتم : « شماره کافیه » کاغذ رو از دستش گرفتم . گفت که « منتظر زنگ من میمونه و اگه خونه نباشه هم پیش دوستاش براش پیغام بذارم و احتمالاً تا دو سه هفته هم اینجا می مونه » . ازهم جدا شدیم .
سر کلاس درس و موقع ناهار همه فکر و ذکرم حول جریاناتی که اتفاق افتاده بود , دور می زد . مونده بودم . درست رفتار کردم , اشتباه کردم , باید گرم می گرفتم یا اصلاً نباید جوابشو می دادم . ما که تو زندگی نه فرصت دوستی و عاشقی داشتیم و نه جرأتشو . حالا که این مورد پیش اومده بین « ادامه دادن و دوست داشتن » یا « ادامه ندادن و ارزششو نداشتن » حسابی گیر کرده بودم . بعد از ناهار با یکی از هم خوابگاهیهام که دوست خوب و با ظرفیتی بود جریان رو در میون گذاشتم . خوب گوش داد و با هم کلی حرف زدیم . سعی می کرد نظر نده تا تصمیم آخرو خودم بگیرم . رفتم سراغ تلفن . شماره رو گرفتم . زنگ خورد . یکی , دو تا .چشمهامو بستم . همه چی مثل فیلم تو ذهنم گذشت . گوشی رو گذاشتم . کاغذ شماره هم پاره کرده و بر گشتم خوابگاه . دوستم چیزی نگفت . منم حرفی نزدم . خیلی ناراحت بودم . چراشو نمی دونم . فقط ناراحت بودم .
بعد از ظهر با همون دوست رفتیم بیرون . احساس عجیبی داشتم . دلم می خواست همه چی رو فراموش کنم . مغازه ها و خیابونها رو یکی یکی پشت سر گذاشتیم . به خواهش دوستم وارد پاساژی شدیم که همه مغازه هاش لباس فروشی بودند . رفتیم داخل یکی از مغازه ها . یه جوون لاغرِ بلندقد داشت با فروشنده چونه می زد . یه دختر هم کنارش ایستاده بود . توی دستاش چند تا پاکت و جعبه بود . حسابی خرید کرده بودند . توجهی به پسر و دختره نداشتم ولی وقتی از مغازه خواستند بیرون برن , رخ به رخ شدیم . باور نمی کردم . خودش بود . همون دختر عاشق . انگار که پتک تو سرم زده باشند , دو سه ثانیه گیج و منگ بودم . وقتی به خودم اومدم اثری ازشون نبود . مغازه های پاساژ رو یکی یکی گشتم . ناپدید شده بودند . مثل این که آب شده و رفته باشند تو زمین . خسته و درمونده , مثل کسی که با یه تریلی شاخ به شاخ میشه برگشتم خوابگاه .
اون روز بین خیلی چیزا معلق مونده بودم . خاطره اش هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره . من یک بار دیگه هم اون دخترو دیدم . سه سال بعد از این ماجرا , تو خیابون قدم می زدند , با یه آقایی که تا به حال ندیده بودمش و بچه ای که تو بغل آقاهه بود . سریع , خودمو لابه لای جمعیت گم کردم .