این داستان , روایت یکی از دوستان خوب دوران دانشجویی است . قیافه ای آرام و موقر داشت و آدمها رو به خودش جذب می کرد . ساده پوش بود و خوش تیپ . البته به اخلاق بسیار اهمیت می داد و اهل خلاف هم به هیچ وجه نبود ( حتی کوچکترین ها ) . داستانی که حدود پانزده سال پیش براش اتفاق افتاد را پیش رو داریم :
برخلاف ترم های پیش که عصر جمعه حرکت می کردم , این ترم می تونستم صبحهای شنبه به شیراز برم . خوشحال از این که روز جمعه ام دیگه خراب نمیشه بلیط گرفته و صبح شنبه – اولین سرویس – آماده رفتن به شیراز بودم . دانشگاه آزاد فسا مثل جاهای دیگه شلوغ بود و داشت شلوغ تر هم می شد . دختر و پسرها از شیراز و شهرهای دیگه ی فارس اون جا درس می خوندند . عده ای از بچه های فسا هم - مثل من - دانشجوی شیراز یا جاهای دیگه بودند . خلاصه ما می رفتیم و بر می گشتیم و اونها می اومدن و می رفتند . اتوبوسها هم بُرو و بیایی داشتند . این رفت و آمدها جایی بود برای دوستی های جدید یا تحکیم دوستی های قدیم . مثل الان نبود که چت , وبلاگ , انجمنها , محیط دانشگاهها و ... مأمنی باشه برای ارتباطهای گفتاری و دیداری . جوِّ گرفته تر از الان بود و البته بیشتر آدمها قانع بودند به یک نگاه ، یک سلام و دو کلمه حرف !
سوار اتوبوس شدم . ردیف ششم یا هفتم . مسافرها همین جور که سر جاهاشون می نشستند , همدیگرو برانداز می کردند . بیشتر دانشجو بودند . چند تا دختر , با حجاب برتر و چند تای دیگه با حجاب نیمه برتر ردیف های جلو نشسته بودند . همه شون موقر و آروم بودند به غیر از دو تاشون که سر و گوششون می جنبید . یکیشون خوشگلتر بود . مرتب بر می گشت و به دو تا پسر خوش تیپ دانشجو که از بخت بد یا خوب ! قاطی دخترها نشسته بودند نگاه می کردند . پسرها هم متوجه نبودند یا نمی خواستند متوجه باشند . این نگاه کردنها ادامه داشت تا شیراز . به شیراز که رسیدیم , همه پیاده شدن و تو شلوغی ترمینال دنبال کار و بارشون رفتند .
گذشت تا صبح شنبه هفته بعد . شماره صندلی من تقریبا همون ردیف شش یا هفت بود . با یه کم تأخیر رسیدم ترمینال . همه مسافرها اومده بودند . رفتم سراغ صندلیم . خشکم زد و دلم هُری ریخت پایین . یکی از همون دخترای هفته پیش (خوشگلتره) روی صندلیِ جفت صندلی من نشسته بود . وسط اتوبوس مونده بودم , چه کار کنم . راه پس و پیشی وجود نداشت . نمی خواستم و نمی شدکه بشینم . به جوونی که مسؤل نشاندن مسافرها و راه انداختن اتوبوس بود گفتم اگه میشه جای منو درست کن . به دختر خانومه نگاه کرد و برگشت یه نگاه عمیقِ عجیب هم به من کرد .
مسافرها با عدالت و ذکاوت خاصی نشسته بودند . همه , جفت جفت از یه جنس بودند ( یعنی یا دو تا زن یا دو تا مرد) به جز خانم و آقای جوانی که ردیف بعد از ما نشسته بودند . چاره ای نبود . مسؤل ترمینال خانم رو بلند کرد و کنار دختره نشوند . آقا هم که احتمالاً برای گفتگوی اتوبوسی با خانمش زیادی حساب باز کرده بود , اینقدر ناراحت شد که از فسا تا شیراز حتی یه کلمه هم با من حرف نزد .
چند دقیقه از حرکت اتوبوس نگذشته بود که رفتارهای هفته پیشِ دختره شروع شد . برمی گشت و به من نگاه می کرد . می خندید . سرشو تکون می داد . هزار تا ادای دیگه در می آورد . منم سفت و محکم ! نشسته بودم و روبرومو نگاه می کردم .
می دونستم - دست کم - مسافرایی که پشت سر ما نشستند , میخکوب رفتار دختره شدند و منم زیر نظر دارند . از این می ترسیدم که به جرم مرتکب نشده متهم بشم . مجبور شدم خودمو به خواب بزنم . به شیراز که رسیدیم از خواب مصلحتی ! بیدارشدم . با یه کم این دست و اون دست کردن نفر آخری بودم که از اتوبوس پیاده شدم . رفتم سراغ آب سرد کن ترمینال . آب خورده و نخورده , یکی گفت سلام . برگشتم . دختره بود . خیره بهش نگاه کردم . ادامه داد : « سلام , خوبی » . گفتم : « س .. سلام . ممنون » چند ثانیه سکوت . گفت : « یه چیزی می خوام بگم .. بگم ؟ » گفتم : « نمی دونم .. اگه.. اگه بد نباشه بگو » . گفت : « من عاشق شما شدم » ...
این داستان حتماً ادامه دارد !